|
خدا وصيت من گوش بده... | ||
|
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با
دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری
رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟” صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند. [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:38 ] [ ناصر ]
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم!!
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 12:39 ] [ ناصر ]
يه پسر انگلسيه به پسر ايرانيه ميگه چرا خانوماتون با مردا دست نميدن يعنى اين قدر مردا تون شهوت پرستند؟ پسر ميگه چراهرمردي نميتونه دست ملكه شما رو لمس كنه؟ پسر عصباني ميشه ميگه ملكه فرد عادي نيست فقط با افراد خاص دست ميده پسرايراني ميگه خانوماي ماهم ملكه اند [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 18:13 ] [ ناصر ]
روز
والنتین یا والنتاین، (روز عشاق و یا روز عشقورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمنماه
) و در برخی فرهنگها روز ابراز عشق است. برچسبها: ولنتاین ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 9:29 ] [ ناصر ]
باز باران با ترانه ..می خورد بر بام خانه... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین؟ در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 15:38 ] [ ناصر ]
با تو چه بگویم؟ "شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل" و تو ای چراغ راه، ای کشتی رهایی، ای خونی که از آن نقطه ی صحرا، جاودان می تپی و می جوشی، و در بستر زمان جاری هستی، و بر همه ی نسل ها می گذری، و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی، و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی، و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرّمی می نشانی، ای آموزگار بزرگ شهادت! برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن! قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز! و تَفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش! ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی، تا با هر قطره ی خونت، ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبَد مرده و فسرده عصری را گرم کنی، و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی! ایمان ما، ملّت ما، تاریخ فردای ما، کالبَد زمان ما، "به تو و خون تو محتاج است". (معلم شهید،دکتر علی شریعتی) [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 11:12 ] [ ناصر ]
دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .
اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند. عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود. عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست . "خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت. اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم، وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود واو را خوشحال کند . داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند. استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.
ادامه مطلب [ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 2:30 ] [ ناصر ]
... و با تو از شب های سرد بی کسی می گویم از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت، در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم سر به سوی آسمان می کنم، معبودا! از این همه گذشتن خسته ام، پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام، به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده، گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم، هوای پریدن به سرم زده، ندایی در من نجوا می کند، باور کن فردا خواهد آمد.
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 19:31 ] [ ناصر ]
[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 20:39 ] [ ناصر ]
[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 15:28 ] [ ناصر ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||