تبليغاتX
خدا وصيت من گوش بده...

خدا وصيت من گوش بده...
لینک دوستان

باز باران با ترانه ..می خورد بر بام خانه...

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین؟

در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬

بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 15:38 ] [ ناصر ]

با تو چه بگویم؟

"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل"

و تو ای چراغ راه،

ای کشتی رهایی،

ای خونی که از آن نقطه ی صحرا،

جاودان می تپی و می جوشی،

و در بستر زمان جاری هستی،

و بر همه ی نسل ها می گذری،

و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی،

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی،

و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرّمی می نشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره ای از آن خون را

در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز!

و تَفی از آتش آن صحرای آتش خیز را

به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش!

ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی

تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی،

تا با هر قطره ی خونت،

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبَد مرده و فسرده عصری را گرم کنی،

و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما، ملّت ما، تاریخ فردای ما، کالبَد زمان ما،

"به تو و خون تو محتاج است".

(معلم شهید،دکتر علی شریعتی)

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 11:12 ] [ ناصر ]
دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .

اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد  روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.

عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود  .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.

عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .

"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.

اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،

وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"

 

آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود واو را خوشحال کند .

داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.

استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.


ادامه مطلب
[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 2:30 ] [ ناصر ]

 

  شب های سرد بی کسی...

 

... و با تو از شب های سرد بی کسی می گویم

از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،

در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم

نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن

آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم

سر به سوی آسمان می کنم،

معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،

پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،

به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،

گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته

نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،

هوای پریدن به سرم زده،

ندایی در من نجوا می کند،

باور کن فردا خواهد آمد.

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 19:31 ] [ ناصر ]

مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را
دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی
که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.
...
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض
 کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه
بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم
شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند !

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 20:39 ] [ ناصر ]
دقت کردین در کارتونهای زمان بچه گیمون .......... تارزان لخت بود........سیندرلا 12 شب
به بعد میومد خونه.......پینوکیو دروغ میگفت.......بتمن بالای 200 مایل بر ساعت
رانندگی میکرد......سفید برفی توی یه خونه با 7 تا مرد زندگی میکرد
و پاپی پیپ میکشید و تتو داشت......... پس تقصیر جوونامون نیست که .....

[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 15:28 ] [ ناصر ]


اي خدا ! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا ! اي همنواي نامه‌ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي


اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي‌پناهان! مو سپيد روسياهم

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

 

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت برآرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي ز دست من برآيد

تا بجويم چاره‌ي درد دلي از چاره‌سازي؟

 

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده‌ام را خواب شيرين مي‌ربايد

روح من در جستجويت مي‌پرد تا بيكرانها

 

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده‌ام، بر آستانت سرنهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

 

مهربانا ! با دلي بشكسته، روسوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم، در سايه‌ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

 

اي خدا ! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا ! اي همنو اي ناله‌ي پروردگارنت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

اشك مهتاب

[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 12:15 ] [ ناصر ]

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا

 

گفت ما را هفت وادي در ره است

چون گذشتي هفت وادي، درگه است

 

وا نيامد در جهان زين راه كس

نــيست از فـرسنگ آن‌ آگـاه كـس

 

چون نيامد باز كس زين راه دور

چـون دهندت آگـهي اي نـاصبور

 

چون شدند آنجايكه گم سر بسر

كـي خبـر بـازت دهد از بي‌خبـر

 

هست وادي طلـب آغـاز كار         

وادي عشق است از آن پس،بي‌كنار

 

پس سيم واديست آن معرفت

پـس چهـارم وادي استغني صفت

 

هست پنجم وادي توحيد پاك

پس ششم وادي حيرت صعب‌ناك

 

هفتمين، وادي فقرست و فنا

بـعد از ايـن روي روش نبود ترا

 

در كشش افتي، روش گم گرددت

گـر بـود يك قطره قلزم گرددت

 

                                                                             «شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري»

[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 18:9 ] [ ناصر ]

http://www.yjc.ir/News/Images/Attach/Large/2044166_1.jpg

خداوندا به وجود تو، قدرت تو و رحم تو ایمان دارم.


 اکنون جمع زیادی از هم نوعان من در کشوری کوچک در مصیبتی بزرگ گرفتار آمده اند.


 تو به احوالشان آگاه و به درمانشان توانایی.


من ناتوان و تو توانای مطلقی. هم نوعانم را دعا می کنم


و سلامت و امید را برایشان از درگاه تو می خواهم.


خداوندا تو را به رحم و بخشندگی ات این تلاطم و آشفتگی را


 آرامش بخش که تو آرام جان و قلبی.

 

[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 18:0 ] [ ناصر ]

پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست

حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست

 

اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظري است

گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست

 

هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد

چون نكو مي‌نگرم حاصل افسانه يكيست

 

اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است

ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست

 

ره‌ي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه

گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ي مستانه يكيست

 

گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم

آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست

 

هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند

بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست

 

عشق آتش بود و خانه ‌خرابي دارد

پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست

 

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»

بي‌وفـايي و وفاداري جانانه يكيست

[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 10:15 ] [ ناصر ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

امکانات وب